من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.
می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم.
خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.
گفتم: خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هر آنچه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم. نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم. عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند. همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم. من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم.
خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند.
گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.
گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.
خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.
گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.
گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز.
ما به طرف اندیشههای مورد انتظار خود کشیده میشویم
انسان به آنچه میرسد که تصور و انتظارش را دارد . یکی از مهمترین اصولی که تا کنون در ارتباط با ذهن خود به آن دست یافتهایم این باشد که همیشه چیزهای را به سوی خود جذب میکنیم که غالبا به آن میاندیشیم .
اخیرا دوستی میگفت وقتی جوان بودم میگفتم از اسم منیژه خوشم نمیآید لذا با خانمی که اسمش منیژه باشد ازدواج نخواهم کرد و هرگز در منزل کار نخواهم کرد زیرا مرد که کار نمیکند اما هر دو کار اتفاق افتاد .
تا به حال چند بار نظیر چنـین داسـتانها را شنیدهاید ؟چند بار در چنین موقعیتی قـرار گرفتهاید که از آن میگریختهاید ؟
اصل از این قرار است : «به هر چیز که فکر میکنید به طرفش کشیده میشوید و آن موضوع اتفاق میافتد حتی اگر به چیزهای فکر کنید که دلخواهمان نباشد باز هم به سوی همانها کشیده میشویم .دلیل آن این است که مسیر حرکت ذهن همیشه به سوی آن چیز است که به آن فکر میکنیم.
اگر من به شما بگویم ، راجع به یک سیب با رنگ قرمز فکر نکنید بلافاصله در ذهن شما چه چیز نقش میبندد سیب یا میوه دیگری ؟ مطمئنا سیب
ایا تا کنون به خودتان گفتهاید من نباید کلید را فراموش کنم و بعد همان را فراموش کرده باشید ؟ زیرا ذهن شما نمیتواند از فراموش کردن بگریزد اما اگر فکر شما این باشد که " من باید یادم بماند که ....." آنگاه همان ذهن اینبار به طرف " به یاد داشتن " حرکت خواهد کرد .
اطلاع و آگاهی از چگونگی کار ذهن دلیلی دیگر برای سنجیده سخن گفتن با خود و دیگران است وقتی به دوستتان میگویید " آثار بیماری در چهرهات میبینم " در واقع به او کمک کردهاید که احساس بیماری کند !! اگر به خود بگویید " بعید میبینم بتوانم این کار را انجام دهم " با همین حرف نیمی از راه را برای عدم موفقیت و انجام کار رفتهاید.
علت آن است که ذهن بر اساس تصاویر عمل میکند . وقتی به خود میگوییم نباید کتابتان را فراموش کنید با این حرف تصویری از فراموشی در ذهن خود ترسیم کردهاید و ذهـن شما بر اساس همان تصـویر عمـل میکند و نتیـجه اینکه" کتابـتان را فرامـوش میکنید" اما وقتی میگوییم "کتابم به یادم بماند" در اینجا یک تصویر ذهنی از" به یاد سپردن" ترسیم کردهایم که شما را در موقعیت بسیار بهتری از یادآوری قرار میدهد به بیان ساده ذهن در جهت عکس یک فکر عمل نمیکند و نمیتواند عمل کند .
بنا براین وقتی یک مربی فوتبال بر سر بازیکن خود داد میزند که "توپ را لو نده" او را به جهتی هدایت کرده که ممکن است توپ را لو دهد.
بسیاری از والدینی که از دست بچههای شیطان خود عاجز شدهاند میتوانند با استفاده از کلمات و جملاتی که تصاویری از نتایج دلخواه در ذهن بچه ها ترسیم میکند وضعیتی بهتر و آسودهتر برای خود و فرزند خود به وجود آورند . مثلا به جای "داد نزن" میتوان گفت لطفا ساکت باش به جای اینکه بگوییم "گلدان عتیقه صدهزارتومانی مادر بزرگ را نشکنی" بگویند" مواطبت کنید .
متاسفانه وقتی از بعضی از افراد سوال میشود که حالتات چه طور است پاسخ میدهند "ای بد نیستم" "نفسی میآید" آیا بهتر نیست به جای آن از، جملات خیلی خوبم یا عالی هستم استفاده نماییم با این جملات هم به خود و هم به دیگران انرژی مثبت و امید به زندگی هدیه میکنیم. اگر خدای نکرده بیمار هستیم یامشکل مالی داریم چه دلیلی دارد به دیگران بگوییم بلکه با این عمل تاییدی بر بیماری خود یا مشکل دادهایم که ما آن را پذیرفتیم ضمن اینکه بامطرح کردن این موضوعات به افراد غیر متخصص و کاردان از هیچ کمکی بهرهمند نخواهیم شد . بلکه احساس همدردی آنها اثر نا مطلوب بر خودمان خواهد گذاشت .
به همین ترتیب کسی که میگوید " من نمیخواهم مریض باشم"
نبرد سختی را برای خوب شدن در پیش گرفته است و کسانی که ذهن خود را با این اندیشهها پر میکنند که " من نمیخواهم تنها باشم ، من نمیخواهم ورشکسته باشم و امیدوارم کار را خراب نکنم " پیوسته خود را در همان موقعیتهای خواهد یافت که در ذهنشان تصویر کردهاند و از آنها میگریختهاند .
خلاصه کلام
تفکر مثبت سازنده است زیرا دارندگان این نوع تفکر تنها به آنچه که مطلوب آنهاست فکر میکنـند و آنگاه الزامـا به سوی این اهداف کشیده میشـوند . همیشـه به آنچه کـه میخواهید فکر کنید . دنبال کسانی بگردید که واقعا شاد هستند . میدانم که پیدا کردنشان آسان نیست . دنبال کسـانی بگردید که انتـظار زندگی پر نشاط و متنوع داشـتهاند نه آنهایی که زندگی خود را با کسالت میگذارنند . زیرا کسی که واقعا در پی زندگی متنوع باشد خود به خود با کسالت بیگانه میشود . به عبارت دیگر ما از زندگی همان چیزی را میگیریم که انتظارش را داریم .
شاد و سرافراز باشید
-
هیچ وقت امید به اینده را از دست نده اگربه غروب خورشید نگاه کنی واز آن لذت ببری پس هنوزامید در تو زنده است . اگر میتونی از پرواز زیبای یک پروانه لذت ببری پس هنوز در تو امید زنده است. اگر لبخند یک کودک هنوز میتونه گرمی بخش قلبت باشه پس هنوز امید در تو زنده است. اگر میتونی خوبی ها ومحسنات ادم های دیگر رو ببینی پس هنوز امید درتو زنده است. اگر ترنم بارش بارون روی سقف خونه باعث ارامش تو موقع خواب میشه پس هنوز امید در تو زنده است. اگر منظره ی یه رنگین کمان هنوز باعث میشه که توبایستی به اون به شگفتی چشم بدوزی پس هنوز امید در تو زنده است. اگر با هیجان ودید مثبت وزیبا با ادم هایجدید روبرو میشی پس هنوز امید در تو زنده است. اگر بقیه رو باور داری وبی جهت به اون ها بد بین وشکاک نیستی پس هنوز امید درتو زنده است. اگر هنوز در دوستی با کسانی که در زندگی تو نقشی داشته اند پیشقدم میشوی پس هنوز امید در تو زنده است . اگرغصه ورنج بقیه مردم دل تو رو به درد می اره و غمگینت میکنه پس هنوز امید در تو زنده است.
اگر اجازه نمیدی که یه رابطه دوستی قطع بشه وقادر به قبول خاتمه یافتن اون نیستی پس هنوز امید در تو زنده است. و نهایتا اگر هنوز به خودت اعتماد داری وتوانایی وکفایت خود را قبول داری پس هنوز امید در تو زنده است. عزت نفس خود را تقویت کنید زیرا یک منبع انرزی است و یک چتر وسیعی است که اعتماد به نفس زیر سایه ان است.شاد و سر شار از انرزی مثبت باشید.
یادم باشد ...
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
یادم باشد نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
یادم باشد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز روزگار خوش است
و تنها دل ما دل نیست
یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب دورنگی را با کمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم
و از آسمان درس پاک زیستن
یادم باشد با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست
یادم باشد از چشمه درس خروش بگیرم
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام
.... نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان
یادم باشد زندگی را دوست دارم
یادم باشد هرگاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان
حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی
که از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد
یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشیم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود
یادم باشد هیچ وقت لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد از بچه ها خیلی چیزها می توان آموخت
یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم
یادم باشد زمان ، بهترین استاد است
یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم
تا بعداً با مشت بر فرقم نکوبم
یادم باشد با کسی آنقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود
یادم باشد قلب کسی را نشکنم
یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن را ندارد
یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم ساید تنها چیزیست که دارد
یادم باشد که عشق کیمیا زندگیست
یادم باشد که آدمها همه ارزشمند اند و همه می تواند مهربان و دلسوز باشند
یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات
موش لبهایش را لیسید و با خود گفت : (( کاش یک غذای حسابی باشد . ))
اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود .
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه حیوانات بدهد . او به هر کسی که می رسید ، می گفت : << توی مزرعه یک تله موش آورده اند ، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است.>> مرغ با شنیدن این خبر بالهایش را تکان داد و گفت : آقای موش ، برایت متآسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من کاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد . میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سر داد و گفت : آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی ندارد . مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود .
موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تکان داد و گفت : << من که تا حالا ندیده ام که یک گاوی توی تله موش بیفتد .! او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد و دوباره مشغول چریدن شد .
سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود ؟
در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود ، ببیند .
او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده ، موش نبود ، بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود . همین که زن به تله موش نزدیک شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد .صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند . بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد . اما روزی که به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود ، گفت : برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست .
مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید .
اما هر چه صبر کردند ، تب بیمار قطع نشد . بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند . برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی کند تا با گوشت آن برای مهمانان عزیزش غذا بپزد .
روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا اینکه یک روز صبح ، در حالی که از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید . افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند . بنابراین مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند.
حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند .!
در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استوارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.ا
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.ا
معلم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. "رضایت کامل".ا
معلم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.ا
معلم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.ا
ادامه مطلب
تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، او با بيقراری به درگاه خداوند دعا میكرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقيانوس چشم میدوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمیآمد.
سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود، بدترين چيز ممكن رخ داده بود، او عصباني و اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»
صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك میشد از خواب برخاست، آن میآمد تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»
charismaco@yahoogroups.com
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»
آسان میتوان دلسرد شد هنگامی كه بنظر میرسد كارها به خوبی پيش نمیروند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج.
دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.
برای تمام چيزهای منفی كه ما بخود میگوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد،
تو گفتی «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن است»،
تو گفتی «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»،
تو گفتی «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»،
تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است»،
تو گفتی «من نمیتوانم مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدايت خواهم كرد»،
تو گفتی «من نمیتوانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من میتوانی به انجام برسانی»،
تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پيدا خواهد كرد»،
تو گفتی «من نمیتوانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را بخشیده ام»،
تو گفتی «من میترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»،
تو گفتی «من هميشه نگران و نااميدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هايت را به دوش من بگذار»،
تو گفتی «من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به يك اندازه ايمان داده ام»،
تو گفتی «من به اندازه كافی باهوش نيستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»،
تو گفتی «من احساس تنهايی میكنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترك نخواهم كرد»
مهمترین مسئلهای که بر سر راه روابط عمـومی قرار دارد جا نیفتادن نقـش و اهمـیت روابط عمومی اسـت در جامعـه ما روابط عمـومی را از آغـاز به صـورت یک تشریـفات می دانسته و از آن استـفاده می کردند . متاسفانه برخی از مدیران از روابط عمومی چیزی جز چسباندن پوستر و تبلیغ مدیریت توقع دیگری ندارند و این مهم انجام نمیگیرد مگر آنکه با اجرای مصوبات هیات دولت و شورای سیاستگزاری تبلیغات این امر بهبود یابد .
روابط عمومی کارآمد چیست ؟
روابط عمومی در واقع آمیزهای از دانش ، فن و هنر است و از آنجا که کار هنری با خلاقیت و ابتکار همراه است ، روابـطعمومی کارآمد ، روابط عمومی است که میباید به دور از فعالیتهای سنتی خود در قالب برنامـههای عملی و مدون کارآفرینی کرده و با بهـرهگیری از شیوههـای نوین در فرایند برقراری ارتبـاط در اجرای وظـایف و مسئولیتهای خود موفـقتر عمل نماید . روابـطعمـومی در یک سازمـان می باید ، کلیه تماسها ، روابط و ارتباطات درون و برون سازمانی را سامان داده و در جهت ارتباط ، تفاهم ، اقتاع ، هماهنگی و شناخت افکار عمومی و پاسخگویی به نیازهای آن حرکت کند . برقراری ارتباطی دو سویه و متقابل بین سازمان و جامعه از طریق ارتباط صحیح با رسانه های جمعی ، برپایی نمایشگاهها ، چاپ و انتشار نشریه ها و ... نشانگر میزان پویایی یک روابط عمـومی محسوب میشود . روابـط عمومی کـارآمد همـواره بـه بهسازی نیـروی انـسانی ، بهرهگیری از شیوه های نویـن در عرصه ارتباطـات ، انتشـارات و مطـالعه مستمر و مداوم پـیرامون بازتـاب پیامهای خود بر اساس نظرسنجیهای دقیق و عملی و انعکاس آنها به مدیران تصمیمگیرنده در سیاستگذاریهای سازمان مشارکت میکند و از این طریق افکار عمومی را شناسایی کرده و برای پاشخگویی و هدایت آنها حرکت می نماید .
ادامه مطلب
پروردگار یگانه را سپاس می گوییم که بار دیگر با آمدن بهار ما را به اندیشیدن واداشت چشم به آینده داریم که در سال نو چه خواهد شد و چه زیباست به خود بگوییم در سال نو چه خواهیم کرد .
پروردگار مهربان کردار نیک را به گیاهان ارزانی داشت و می بینیم درخت سیب هیچگاه گلابی نخواهد داد .کردار نیک و اندیشه تیک را به جانوران هدیه نمود تا تلاش کنند و زندگی را آنگونه که باید به انجام رسانند . کردار نیک و اندیشه نیک و گفتار نیک را به انسان واگذاشت تا خود اراده کند که کدامین راه را پیشه گرداند او نخستین اندیشه ی نیک را که عشق است به ما آموخت و نخستین کردار نیک را که مهر است به ما یاد داد و در آغاز هر سال نخستین سخن شاد باش را بر زبان ما نشاند . سر مشق زندگی از اوست بهاران فراوان آمده است و خواهد آمد و این فراز و نشیب ها که می بینیم از ما سرچشمه می گیرد از ایزد یکتا می خواهیم که پیوسته ما را در فرازها نگه دارد و از نشیب ها دور .
حلول سال نو و آغاز بهاری زبیا همراه با شادمانی را از خداوند متعال برایتان مسئلت دارم .تمام شادیها و زیبایی ها تقدیمتان باد .

